روز تولد تو....
بعد از کلی انتظار تو در ششم دی ماه سال نود قدمهای کوچیکت را به دنیا گذاشتی ...
با اومدنت کلی شادی به دلهامون آوردی....
حس خواهر شدن خیلی زیبا بود....
من موقع تولد داداشی هفت سالم بود و هیچی جز حسادت حس نمی کردم...
اما تو این روز قشنگ ....
به نظرم راه طولانی شده بود و بابایی هرچی گاز می داد من به تو نمی رسیدم....
دلم برات ضعف می رفت و حس می کردم سالهاست که ندیدمت و دلتنگ بودم....
از در بیمارستان تا اتاق مامانی را دویدم و چون شماره اتاق را نمی دونستم این طرف و اون طرف می رفتم...
وقتی به اتاق مامان رسیدم هیچکس را ندیدم....
فقط یه سلام کردم و گفتم داداشم ؟....
و بعد صورت مثل ماه تو را دیدم ....
خاله ها همه برای دیدنت اومده بودن....
دختر خاله ها با ذوق نگاهت می کردن ومدام عکس می گرفتن...
به نظر همه ما نوزاد ها خوشگل نیستن....
ولی این نظر ما و حتی اقوام دور هم هست که تو توی نوزادها خیلی خوشگلی....
امیدوارم همیشه سالم و خوشگل و باهوش باشی ....
و به خاطر حس زیبای خواهری ازت ممنونم....
من با وجودی که از صبح فقط صبحانه خورده بودم تا ساعت هشت شب تو بیمارستان پیشت موندم...
و بالاخره وقتی می خواستم برم تونستم چشمهای بازت راببینم....
مشخصاتت لحظه تولد:
وزن: 3600
قد: 50
دور سر: 37
دور سینه:33
تاریخ زایمان: 90/10/6
زمان زایمان: 11/05
اینم عکسات توی بیمارستان....
اینم وقتیه که خانوم پرستار برات درجه گذاشت انقدر بدت میومد که دستات را بالا گرفتی و وقتی خانومه اومد چک کنه که درجه چنده هیچی نشون نمیداد![]()
مجبور شدیم به زور دستات را پایین نگه داریم که تمام مدت گریه کردی و دلم را به درد آوردی![]()


روز تولد تو....
